
BODY {font-family: Tahoma; font-size: 9pt;color: FFFFFF; background-color:000000;text-align: center;} .Header{ width:800px; height:400px; background-image: url(http://www.samablog.com/layouts/asheghane/asheghaneh.gif); background-repeat: no-repeat } .Pagebody{width:800px;background-image: url('www.minos.blogfa.com'); background-repeat: repeat-y} .Footer{width:800px;height:20px;background-image: url(''); background-repeat: no-repeat} .BlogTitle{Color:FFCCCC;font-family: Tahoma; font-size: 10pt;text-align:left;padding-left:30; padding-top: 110px;padding-bottom:15;} .BlogTitle A:link { Color:#b30e08; text-decoration: none; } .BlogTitle A:visited { Color:b30e08; text-decoration: none; } .BlogTitle A:hover {Color:FFFFFF;text-decoration: none;} .BlogSubTitle{color:#FFFFFF ;font-family: Tahoma;font-size: 10;text-align:left;padding-left:30;ptpadding-bottom: 9px;} .MenuTop{font-family: Tahoma ;font-size: 7pt;font-weight: bold} .PostTitle{font-size: 9pt;font-family: Tahoma; font-weight: bold ;color:#FFCCCC;padding-top: 6px; padding-bottom: 2px;} .PostTitle A:link {color:#FFCCCC;text-decoration: none;} .PostTitle A:visited {color:#FFCCCC;text-decoration: none;} .PostTitle A:hover {color:FFFFFF;text-decoration: none;} .PostBody {padding-right: 5px ;font-size: 9pt;font-family: Tahoma;color:FFFFFF;padding-top: 1px; padding-bottom: 2px;;line-height:1.5em} .PostBody A:link{color:#FFCCCC;text-decoration: none;} .PostBody A:visited {color:#FFCCCC;text-decoration: none;} .PostBody A:hover{color:FFFFFF;text-decoration: none;} .postdesc {font-size: 9pt;font-family: Tahoma; ;color:FFFFFF;padding-bottom: 10px} .postdesc A{font-size: 9pt;font-family: Tahoma;} .Sidebar{line-height: 150%;width: 230px;float: left;text-align: right;direction: rtl;} A:link { color:b30e08; text-decoration: none; } A:visited { color:b30e08; text-decoration: none; } A:hover {color:FFFFFF;text-decoration: none;}
چگونه يك رابطه ي خوب (...) برقرار كنيم؟
هميشه وقتي كه ميخواهيم با يك فرد جديد يا دوستي كه از طريق اينترنت با وي آشنا شدهايم براي اولين بار قرار ملاقات حضوري بگذاريم، بيشتر از اوقات ديگر به سر و وضع خود ميرسيم. اين قضيه در مراسم پيش از ازدواج و جلسۀ اول خواستگاري بيشتر مشهود است. همچنين در مورد استادان و معلماني كه براي اولين در كلاسها حاضر ميشوند و تمام تلاششان در اين است كه با همان برخورد اول نظر دانشجويان و دانشآموزان را به خود جلب نمايند.
برخورد اول در برقراري دوستيها و ارتباطات بسيار موثر بوده و نقش اساسي در پايداري ارتباط دارد. بسياري از ما اين قضيه را زياد مهم تلقي نكرده و گاهي اوقات در همان برخورد اول تاثير منفي بر روي مخاطب خود گذاشته و باعث ميشويم كه وي براي آخرين بار با ما ملاقات حضوري داشته باشد.
احتمالا دراينجا شما تصور ميكنيد كه اين نيم تنۀ يك موتور سوار ورزشكار است كه با سرعت زياد در حال حركت در اتوبان است و لباسهايي جذاب داشته و موتور او بسيار گران است اما شما در برخورد اول وي را چنين ديديد و در واقع در برخورد اول او خود را به شما چنين نشان داد.
چه كنيم تا برخورد اول باعث برقراري پيوند مستحكم ارتباط شود؟
راههاي زيادي وجود دارد كه هر كسي بر اساس تجربيات خودش آنها را در نظر دارد اما چند راه اساسي هست كه براي همه موثر واقع شده و تابحال امتحان خود را پس داده است. از آن جمله ميتوان به موارد زير اشاره نمود :
۱ – وقت مخاطب را محترم شمردن و دقيقا سر وقت در محل قرار حاضر شدن
۲ – رعايت نظافت شخصي و مرتب بودن سر و وضع
۳ – داشتن وضع ظاهري آراسته و مرتب و منظم (بسته به سليقۀ هر فرد : اسپرت يا كلاسيك)
۴ – صحبت كردن اصولي و بدون من من كردن و همچنين رعايت اصل “من شنوندۀ خوبي هستم”
۵ – دست دادن در حد استاندارد، رعايت فاصلۀ مناسب، عدم روبوسي در هر شرايطي (وجود آنفلوآنزا، عدم وجود آنفلوآنزا)
۶ – كنار گذاشتن تعارفات غيرمعقول
۷ – دعوت از مخاطب جهت صرف يك نوشيدني يا نهار و شام (با هزينۀ خودمان)
۸ – عدم توجه به اشتباهات لپي فرد مقابل
۹ – شوخي نكردن زياد اما شوخ طبع بودن به اندازه
۱۰ – جدي نبودن زياد اما كمي محكم بودن
همچنين بايد هميشه با خود گمان كنيم كه مخاطب ما فردي محترم، با ادب، با شخصيت و داراي سجاياي اخلاقي است. يعني اين پيش برداشت را از شخصيت مخاطب خود داشته باشيم زيرا خودبخود باعث سوق دادن رفتار ما به سمت احترام به فرد مقابل ميشود.
نكتۀ مهم : زبان اعضاي بدن
در اينكه بدن ما خودبخود با مخاطب صحبت ميكند شكي نيست اما چه كنيم تا بدنمان حرفهاي خوبي به مخاطب بزند؟ (!)
حركات زياد دست، متقاطع كردن پاها، تكان دادن زياد سر چه به معني موافقت و چه مخالفت، بازي كردن با انگشتان، بازي كردن با اعضا و جوارح ديگر بدن، بازي با لباسها از جمله دكمهها و يقه، حركات زياد صندلي، صندلي را تا نيمه بلند كردن، لم دادن زياد، صاف نشستن شديد، به يك نقطه خيره شدن، سيگار كشيدن، بيني را با دستمال گرفتن و بسياري موارد ديگر، همه و همه تاثيرات منفي و در نتيجه برداشت منفي مخاطب را بدنبال خواهد داشت.
همچنين داشتن يك لبخند مليح بر لبها ميتواند تا ۷ برابر بيشتر از حالت معمولي باعث جذب مخاطب شود. بلند شدن و ايستادن كامل در مقابل مخاطب نيز يكي ديگر از زبان اعضاي بدن است (البته در ايران و برخي كشورهاي آسيايي).
ناخنها و دندانها با مخاطب حرف ميزنند
ناخنهاي زيبا، اصلاح شده، تميز و سوهان شده (براي خانمها) و دورگيري شده (براي آقايان) تاثير بسيار ژرفي در ديدار اول دارد. شخصي كه داراي ناخنهاي بلند يا كثيف و چه بسا هر دو باشد، در همان لحظۀ اول باعث چندش مخاطب خود شده و وي را از خود طرد مينمايد. تميز كردن زير ناخنها در حين صحبت، بازي با آنها و … نيز باعث برداشت منفي مخاطب ميشود. ناخنهاي پا نيز بسيار تاثيرگذار است. با خود تصور كنيد فردي با صندل يا دمپايي و ناخنهايي با كمي سياهي در زير آنها و بخصوص كمي بلند. واقعا چندش آور است. ضمنا ناخنهاي لاك خورده با رنگهاي عجيب و غريب نيز به نظر من عامل جذب مخاطب نخواهد بود. در مورد دندانها، به همان اندازه كه ناخنها مهم هستند، دوبرابر آن دندانها تاثيرگذارند. نياز به توضيح اضافي نيست اما دندانهايي سفيد را در مقابل دندانهايي زرد با قطعاتي غذا مقايسه كنيد.
قرار در اتومبيل است؟ اتومبيل بخشي از لباس ماست!
نظافت ظاهري اتومبيل بسيار مهم است. اگر قرارمان در داخل اتومبيل شخصي است و يا اينكه ميخواهيم در اتومبيل با هم صحبت كرده و با مخاطب خود در داخل شهر گشتي بزنيم، الزامي است كه اتومبيل خود را و بخصوص داشبورد و صندليهاي انرا كاملا تميز كرده و از خوشبوكننده استفاده كنيم. در صورتيكه در زير پاها آشغال يا پوست ميوه ريخته است، آنها را جمع كنيم (با توجه به اينكه ما هرگز آشغالها را از اتومبيل خود بيرون نميريزيم) و نيز در صورتيكه اتومبيل سيستم تهويۀ مطبوع دارد، آنرا در دماي متعادل تنظيم نموده و شيشهها را ترجيحا بالا دهيم تا صحبتهاي مخاطب خود را بهتر بشنويم و او نيز همچنين.
خوشبو باشيم، اما زننده نباشيم
برخي از افراد خيال ميكنند كه خوشبو بودن يعني خالي كردن يك شيشه عطر بر روي لباس كه اين امر خود باعث نوعي برداشت نامناسب مخاطب از ما ميشود. استفاده از عطر و ادكلن بسيار خوب است اما به اندازه. براي مثال يك لحظه فشردن دكمۀ فشاري عطر بيك براي ۲ ساعت كافي است. همچنين استفاده از مام (در صورتيكه تعريقمان زياد است) خوب است. ضمنا دقت شود كه خانمها اكثرا به بوهاي گرم علاقمند بوده و آقايان به بوهاي سرد.
كلمات تكراري = خستگي مخاطب
گفتن كلماتي تكراري (تكه كلام) به صورت اتوماتيك وار اشتباه است از جمله “به قول معروف – مثلا – فهميدي؟ – متوجهي؟ – نگا كن – بروبابا – چيه – چي شده؟ و … ” كه اين كلمات علاوه بر بياحترامي گاه به گاه به مخاطب، وي را خسته ميكند.
هركه هستيم باشيم، برخورد اول مهم است
اين مهم نيست كه ما چه كاره هستيم يا وضع مالي ما چطور است و يا اينكه خانۀ ما كجاست و خانوادۀ ما كيستند. مهم فقط برخورد اول است كه ميتواند يك فرد با موقعيت اجتماعي معمولي را بسيار بالاتر از آنچه كه هست جلوه دهد.
_____
پانوشت :
يك ضرب المثل به زبان انگليسي ميگويد : You never get a second chance to make a first impression به اين معنا كه “شما هرگز شانس ديدار اول را براي دومين بار بدست نخواهيد آورد”.
ارائۀ اخبار جديد به مخاطب خوب است اما ارائۀ راه حل براي مشكلات مخاطب تا قبل از پرسيدن نظر ما كار درستي نيست.
از بوسيدن و در برخي موارد لمس كردن كودك ديگران جلوگيري اكيد شود.
از نظر دادن در مورد جزئيات ظاهر مخاطب جلوگيري شود.
سلام و احوالپرسي گرم بسيار مفيد است
نامه ای عاشقانه از دکتر علی شریعتی
باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد
باتو، دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.
:: دکتر علی شریعتی ::
شوهر بداخلاق و عصبی و ببر کوهستان
زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟
آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود.
روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.
راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است. ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟
راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد.
باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.
طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد.
صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.
زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: ”مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز.
"كيميايى مراقبه"
مولانا:
در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد و آن آگاهي است و تنها يك گناه، و آن جهل است و در اين بين، باز بودن و بسته بودن چشم ها، تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است.
نخستين گام براي رسيدن به آگاهي توجه كافي به كردار، گفتار و پندار است .زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،
ذهن و زندگي خود با خبر شديم، آن گاه معجزات رخ مي دهند.
در نگاه مولانا و عارفاني نظير او زندگي، تلاش ها و روياهاي انسان سراسر طنز است !چرا كه انسان ناآگاهانه همواره به جست و جوي چيزي است كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!
اما اين نكته را درست زماني مي فهمد كه به حقيقت مي رسد !نه پيش از آن!
مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان "بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي.
بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش شگفت زده شده بود از او مى پرسد: چرا به دنبال زندگي خود نرفته اي؟! همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در كنار خانواده ات يافت نمي شد؟ !و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست و نه چيزي براي جستن!"
حقيقت بي هيچ پوششي كاملا عريان و آشكار در كنار ماست آن قدر نزديك كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي باشد!
چرا كه حتي در نزديكي هم نوعي فاصله وجود دارد !ما براي ديدن حقيقت تنها به قلبي حساس و چشماني تيزبين نياز داريم .تمامي كوشش مولانا در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي اعطاي چنين چشم و چنين قلبي به ماست.
او مي گويد :معجزات همواره در كنار شما هستند و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند .فقط كافي است نگاهشان كنيد.
او گويد: به چيزي اضافه تر از ديدن نيازي نيست !لازم نيست تا به جايي برويد !براي عارف شدن و براي دست يابي به حقيقت نيازي نيست كاري بكنيد !بلكه در هر نقطه از زمين، و هر جايي كه هستيد به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز شاهد زندگي و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد، كافي است!
اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق مي كند !تمامي راز مراقبه در همين دو نكته خلاصه شده است" شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانيم چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفتهايم!
.:: مصرف برنج خارجی معروف به "تراریخته" خطرناک اعلام شد ::.
مصرف برنج های خارجی معروف به "تراریخته" که با بسته های رنگارنگ به جای برنج "ایرانی" در ویترین بسیاری از مغازه ها جا خوش کرده و پای ثابت هر دقیقه آگهی های صدا و سیما شده است، برای مردم خطرناک است.
یک عضو هیات علمی موسسه تحقیقات برنج ضمن هشدار نسبت به مصرف برنج های وارداتی معروف به "تراریخته" اعلام کرد؛ بر اساس تحقیقات انجام شده، مصرف این نوع برنج برای مردم ضرر دارد. خانکشی پور گفت؛ واردکنندگان بزرگ برنج در ابتدای کار برنج کیفی خارجی مانند باسماتی وارد کردند، در مرحله بعد برنج پرمحصول و در مرحله سوم که اکنون در آن قرار داریم، برنج خارجی مشکوک به تراریخته بودن و برنج نیم پز وارد کردند که بر اساس آزمایش های فنی خاصیت ذاتی چسبندگی بعد از پخت در دانه برنج خارجی جدید وجود ندارد.
غلامرضا خانکشی پور به فارس گفت؛ دلالان بزرگ برنج شایعه کردند برنج خارجی جدید دارای قند کمتر و کلسترول کمتر است که ما به عنوان موسسه تحقیقات برنج کشور هیچ مزرعه یی را در دنیا سراغ نداریم که این ویژگی ها را با هم داشته باشد و همچنین بعد از آزمایش های فنی و بر اساس گواهی محققان برجسته خاصیت ذاتی چسبندگی در دانه برنج وارداتی بعد از پخت وجود ندارد لذا به این دلیل گفته می شود این برنج مشکوک به تغییر ژن یا تراریخته است و مصرف آن برای مردم خطرناک است.
سخنگوی موسسه تحقیقات برنج گفت؛ این موسسه روی تحقیقات پیشرفته برنج کار می کند و بر اساس تحقیق نظر می دهد که برنج خارجی جدید برای سلامت مردم مضر است، اما در عین حال به عنوان یک شهروند و یک کارشناس می گویم، در شرایطی که برنج با کیفیت کشاورزان شمال در انبارها مانده چه نیازی به واردات برنج خارجی به اندازه هر سال دو تا سه برابر نیاز است. مسوولان ما در حالی پی بردند برنج "تراریخته" برای سلامت مردم خطرناک است که صدا و سیما با نمایش پخت غذاهای لذیذ ایرانی در تلویزیون مردم را به خرید این محصول خطرناک ترغیب می کند و بسیاری از مردم نیز چند سالی است که به طعم این محصول خارجی خو گرفته اند.
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو ... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ...
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین ، ببین منم مامانمو گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ، خب ؟
این را که گفتم ، دلم گرفت ، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد ، عجیب دلش می گیرد. یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم. پدر بزرگ ، مادربزرگ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عمو ، کودکی هایم ، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم ، غرورم ، امیدم ، عشقم ، زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم ، اونقدر زیاااد ، ولی گریه نمی کنم که ، ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم ، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم ، گریه می خواست. حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد. احساس مشترک ، نزدیک ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش ، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک ، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود ، تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم ، آره قشنگم ، منم هم مامانمو ، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد ، سرش را تکان داد ، با دستم ، اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ، دستم را کشیدم کنار ......
- گریه نکن دیگه ، خب ؟
- خب ...
زیبا بود ، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای. لطیف بود ، لطیف و نو ، مثل تولد ، مثل گلبرگ های گل ارکیده... گیسوان آشفته و مشکی اش ، بلند و مجعد ...
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به ، چه اسم قشنگی ، چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود. او، دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش ، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ، و من ، نه بغضم را شکسته بودم ، که اگر می شکستم ، کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ، حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود ، می فرستادم به آسمان ! باید صبر می کردم
- خب ، کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر ، به آدم ها ، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت ، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها ، انگار نه انگار ، می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا ، خودم هم شده بودم درست ، عین آدم ها ...
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من ، محکم تر از او ، دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار ، سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا. هر دو مان انگار ، همین الان ، از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا ، ما هردوتامون فرشته ایم ، من فرشته گنده سبیلو ، توهم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان ، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیر پوستی ، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.
قدم زدیم باهم ، قدم زدن مشترک ، همیشه برایم دوست داشتنیست ، آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او ، که دیگر محشر است ، حتی اگر حس مشترک ، گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ،
هدفمان یکی بود ، من ، پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ...
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا ، جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم ، با یه آقاهه که ... ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت ، بلند خندیدم ، و بعد خنده ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد ، باید هی کشش بدهد ، هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه ، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه ، هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش ...
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید ، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک ، سارا ، دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ، فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ، همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون ، ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم ، الان واسه هردومون می خرم ، خب ؟
خندید
- خب ، ازون قرمزاشا .....
- چشم
....
هردو ، فارغ از حس مشترک تلخمان ، شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین زبانی می کرد ، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات ، آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره ، همش مارو میبره شمال ، دریا ، بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش ، و لذتی که می چشیدم ، وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شوکولات شیرین ، روحم را تازه کرده بود. ساده ، صادق ، پر از شادی و شور و هیجان ، تازه ، شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور ، پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم ، عروسک بازی ، قایم موشک ، بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود ، گم کرده ای دارد ، و من هم یادم رفته بود ، گم کرده هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او ، دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش. نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم ، بلند ، و مثل من بی دلیل ، می خندید. خوش بودیم با هم ، قد هردومان انگار یکی شده بود ، او کمی بلند تر ، و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم ، همقد هم ، پشت سرمان ، قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد ، سارا را دیدم در آغوش مادرش !
سفت در آغوش هم ، هر دو گریان و شاد ، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر ، صورتش سرخ و خیس ، و سارا ، اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من. قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ ، گرفته بود ...
نمی دانم چرا ، ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش ، این آقاهه منو پیدا کرد ، تازه برام شکولات و آدامس خرید ، اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا ، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی ،
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون ، به خدا داشتم دیونه میشدم ، فقط یه لحظه دستمو ول کرد ، همش تقصیر خودمه ، آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه ، سارا خیلی باهوشه ، خودش به این طرف اومد ، قدر دخترتونو بدونین ، یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای ، یه فرشته سبیلو ، خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا ، محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم ، سارا ، تشکر کردی از عمو ؟
سارا آمد جلو
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش ، آرام نشست روی گونه زبرم
"سلف سرويس"
امت فاکس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین بار در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت. وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.
اما هرچه لحظات بيش تري سپري مي شد ناشکيبايي او از اين که مي ديد پيشخدمت ها کوچک ترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت.
از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند؛ در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت:
«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچک ترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!»
مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»
سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:
« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.
اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است:
همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيت ها، شادي ها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيش تري دارد، که از میز غذا و فرصت های خود غافل می شویم ...؟!! در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم، برگزينيم.
تفاوت دختر ایران با دختر امریکا!!!!!
آمریکا:
جنس: دختر
مکان: شمال اورگان، غرب ولایات المتحده
سن: بین بیست تا بیست و پنج
تحصیلات: فوق لیسانس رشته زیست شناسی، لیسانس بیوشیمی، دانشجوی دکترای میکروبیولوژی
موضوع پایان نامه: تاثیر میکرو ارگانیک های هوازی در محافظت گیاهان شاخه کریپتوناموس در برابر گرمایش جهانی
یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده روی سینه، پاها باز … در حال فیلمبرداری از تغییرات سبزینه یک گیاه 4.5 سانتی متری در اراضی حفاظت شده نوادا… به مدت 7 ساعت.
فعالیت های اجتماعی: عضو انجمن طرفدارن محیط زیست دختر زیر سی سال غرب آمریکا، عضو گروه حامیان طبیعت وحش اورگان، سخنران اجلاس ماهیانه گروه دانشجویان حافظ محیط زیست، عضو انجمن فارغ التحصیلان ارشد زیر سی سال، صاحب سایت اجتماعی "فمینیست های مذکر گرا" ، شعار نویس گردهمایی های بزرگ کالیفرنیا…
آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: سه سال پیش…وقتی که در اتاق انتظار دفتر یک وکیل زن نشسته بود.
نوع لباس: شلوار جین..کفش کوهنوردی..تی شرت سفید با نوشته Peace Now
نوع آرایش: ترم سوم دانشگاه فهمید مانیکور پدیکور چیست!!
قد: مایکل جکسون منهای 20 سانت
تاثیر وزنی: روی کاپوت بیفتد موتور پایین می آید
تعداد اس ام اس دریافتی: روزی سه تا
موضوع قالب اس ام اس: "رسیدی خونه عزیزم؟"
موضوع جالب روی دست: موی بلند در ناحیه ساعد
موسیقی مورد علاقه: کانتری
بیماری یا نارسایی: عطسه زیاد موقع طلوع آفتاب
محتویات داخل کوله: دستمال کاغذی، گوشی موبایل بلک بری، لپ تاپ، دفتر یادداشت، عینک دودی، دو سه تا خودکار، یک هندبوک رفرنس گیاه شناسی.. بلیط مترو
ایران :
جنس: دختر
مکان: شمال غرب تهران، ایران
سن: بین بیست تا بیست و پنج
تحصیلات: فوق دیپلم برق حسابداری یا دانشجوی لیسانس کامپیوتر شاخه نرم افزار پیام نور یا علمی کاربردی
موضع پایان نامه: تاثیر زبان برنامه نویسی C پلاس پلاس بر روابط دختر و پسر
یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده به پشت روی تخت، با خودکار اشعار ترانه جدید امینم روی ساعد دست نوشته می شود.
فعالیت های اجتماعی: تجمع در یک 206 با همکلاسی ها و کل کل دست فرمان با پسری که تویوتا کمری دارد.
آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: دیشب، ساعت دوازده و نیم…. در خانه دانشجویی دوستان و همین الان
نوع لباس: شلوار پلنگی گشاد، تی شرت مشکی با عکس "50 سنت" ، کتانی به سایز 52
نوع آرایش:
لب : بریتنی
مو: کامرون دیاز
تتو ابرو: آنجلینا جولی
سایه: شقایق فراهانی
سانسوره......
قد: یک چهار پایه + 20 سانت
تاثیر وزنی: روی کاپوت ماشین بیفتد…. دوباره بر می گردد بالا !
تعداد اس ام اس دریافتی: روزی 167 تا
موضوع قالب اس ام اس: جغرافیا،فمینیسم، حکومت، لباس، جک، جواهر شناسی، عشق، روابط زن و شوهر، شب، ،سلامت جسمی روحی و کلمات قصار آنتونی رابینز
موضوع جالب روی دست: جای تیغ روی مچ
موسیقی مورد علاقه: هیوی متال
بیماری یا نارسایی: سوء تغذیه، میگرن مزمن، افسردگی شدید، زخم معده، پوکی استخوان، ریزش مو، عرق کف دست، پرخاشگری
محتویات داخل کوله: کبریت، چاقو، ام پی تری پلیر، گیم دستی پلی استیشن، لاک ناخن، استون، رژ، جزوه دانشگاه،مهره مار، یک اتود، سی دی آهنگ های رضا پیشرو و زدبازی، یک بسته اولترا لایت